
تعریف تو از عَقل همان بود که بایدعَقلی که نمیخواست سر عَقل بیایدیک عمر کشیدی نفس اما نکشیدیآهی که از آیینه، غُباری بزدایداز گریه بر خویشتن و خنده دشمنجانکاهتر، آهی است که از دوست برآیدکوری که زمین خورد و مَنَش دست گرفتمدر فکر چراغی است که از من بِرُبایدبا آن که مرا از دل خود راند، بگوییدملکی که در آن ظلم شود، دیر نپایدسُراينده: فاضل نظري*منبع: عصر ايران ---- asriran.com/003eMe ---- کد خبر ۸۷۰۱۴۸ ---- تاریخ انتشار: ۰۰:۱۶ - ۲۵-۰۹-۱۴۰۱ -----------------------پوشه هاي مربوطه در آرشيو موضوعي وبلاگ ...
ادامه مطلب